الملا فتح الله الكاشاني

63

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )

اراده كردند بابراهيم كَيْداً مكرى و حيله در هلاك او به اين طريق كه او را در منجنيق نشانده در آتش انداختند فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ پس گردانيديم ايشانرا بدتر و خوارتر يعنى باطل گردانيديم مكر ايشان و آن آتشرا بر ابراهيم گلستان ساختيم و آن را برهان روشن گردانيديم بر علو شأن و غالبيت و حقيت او و پستى خصمان او چون ابراهيم از ميان ايشان بسلامت بيرون آمده دانست كه قوم او به او ايمان نخواهند آورد و قصد مهاجرت كرد از ايشان . وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ و گفت بدرستى كه من رونده‌ام إِلى رَبِّي بجانبى كه پروردگار من مرا به آن فرموده يعنى بشام كه در او ارض مقدسه است سَيَهْدِينِ زود باشد كه راه نمايد مرا و توفيق دهد مرا به آنچه مقصد منست از مصالح دنيويه و اخرويه و اينكلام بجهة وعده بود كه او سبحانه قبل از اين به او گفته بود پس ابراهيم عليه السلام متوجه شام شد در آن راه هاجر بيد تصرف ساره درآمد و او را به شوهر خود هبه كرد و چون مالك او شد از خداى طلب فرزند نمود و از روى مناجات فرمود كه . رَبِّ اى پروردگار من هَبْ لِي ببخش مرا فرزندى كه مِنَ الصَّالِحِينَ از جملهء صالحان باشد و شايستگان درگاه تو تا يارى من كند بر دعوت و طاعت و مونس و همنشين من در غربت و كربت حق تعالى دعاى او را اجابت كرد چنان كه ميفرمايد كه . فَبَشَّرْناهُ پس مژده داديم او را بِغُلامٍ حَلِيمٍ به پسرى برد بار كه در كارها تعجيل نكند پيش از وقت آن با وجود قدرت او بر آن و حلم او بمرتبهء بود كه در اول بلوغ و جوانى پدر او را گفت مرا فرموده‌اند كه ترا ذبح كنم او گفت كه بكن آنچه ترا به آن فرموده‌اند و در روضه آورده كه حق تعالى اسمعيل را از هاجر بابراهيم ارزانى فرمود و به حكم يزدان هر دو را از زمين شام به مكه آورد و اسمعيل آنجا نشو و نما كرد تا وقتى كه ابراهيم از طرف شام بديدن وى آمد در آن وقت او سيزده ساله شده بود روزى از شكار بازگشت آثار غبار شكارگاه گرد بر گرد رخسارش نشسته و از تاب آفتاب سنبل پر تابش آشفته حضرت خليل بر سر راهش نشسته بود چون نظر كرد رخسارى ديد چون گل شگفته و عذارى مشاهده كرد تا بنده‌تر از ماه دو هفته مهر پدرى از طبع بشرى در حركت آمده غيرت الهى سلسلهء محبت را نيز متحرك ساخت چون شب هشتم ذى الحجه رسيد كه شب ترويه بود ابراهيم بعد از وظيفهء عبادت بطريق عادت سر بر بالين استراحت نهاد و در خواب به او ندا كردند كه اى خليل دعوى محبت ما ميكنى و مهر فرزند